تبليغاتX
سکوت در خلوت تنهائی
یخ فروش را پرسیدند : فروختی ؟ ::: گفت : نه ! نخریدند . تمام شد ...!
ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 18:47  توسط بهـــــــــــر و ز 

 

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

هميشه در ياد : سهراب سپهري

 

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرت
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌يي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند

برگرفته از سايت : سهراب سپهري        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 18:11  توسط بهـــــــــــر و ز  | 

آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

Shamlou

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 23:58  توسط بهـــــــــــر و ز  | 

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم


" در فلق بود كه پرسيد سوار" 
آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

"" نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر بدر مي آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي ،
دو قدم مانده به گل ،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست""

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 23:43  توسط بهـــــــــــر و ز  | 

توی میدون ولیعصر . روی یه صندلی کنار خیابون نشستم و به مردم خیره شدم !! یه نیم ساعتی شد که روی صندلی نشسته بودم . یه چیزی تو اکثر مردم وجه اشتراک داشت ؟ اونم این بود که اکثر قریب به اتفاق با خودشون داشتن حرف میزدن !!!!

پیش خودم میگفتم مردم دیوانه شدن همه دارن با خودشون حرف میزنن ....
از روی صندلی بلند شدم تا سوار ماشین بشم و بسمت کرج حرکت کنم . جالب این قضیه اینجاست که در یک لحظه وقتی به خودم اومدم دیدنم که لبهام در حال حرکت هست !!! من هم داشتم با خودم حرف میزدم .!!!! در اون لحظه بخودم گفتم عجب قضاوت عجولانه ای کردم .... دلیل این گفتار هم مشخصه دیگه. با اون قضاوت من هم بجرگه دیوانگان ذهنی خودم پیوسته بودم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 20:13  توسط بهـــــــــــر و ز  | 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم



های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 21:41  توسط بهـــــــــــر و ز  | 

 در گوشه ای کنار یک درخت قدیمی پیرمردی در خلوت خود گوشه ای نشسته بود . جوانکی غافل از پیرمرد در گوشه دیگری از این درخت میگریست و لعنت بر خدا می فرستاد .!!
پیرمرد جلو رفت و گفت : لعنتت بر خدا برای چیست ؟
جوانک گفت : از روزگارم می نالم از زری که ندارم.
پیرمرد گفت : من ۶۰ سال است که کیسه زری دارم و نمی توانم خرج کنم !!!
جوانک گفت : پس به من بده تا خرج کنم ...
پیرمرد رفت و بعد از اندکی زمان برگشت و کیسه زری به او داد و گفت : این کیسه زر کیسه عمر من است . آیا به خواست این کیسه زر اطمینان داری ؟
جوانک گفت : بله ...
پیرمرد گفت : امیدوارم که مثل من غذاب وجدان نگیری . من سالها پیش زیر همین درخت بواسته گریستن کیسه زری به دودوزه بازی بدست آوردم!!!
اما ۶۰ سال از عمرم را زیر این درخت نشستم تا شاید دینم را به دروغم ادا کنم و کیسه زر را به صاحبش برگردانم .
افسوس که از او مشتی از خاک بیش نمانده .
۱۵/۴/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 18:50  توسط بهـــــــــــر و ز  |